تبریکی به ترانه علیدوستی از طرف یک هوادار :
این متنی رو که در این پست خواهید خواند هواداری به نام خانم عاطفه در قسمت کامنت ها برام گذاشته بود که ازم خواستند به مناسبت تولد ترانه علیدوستی این متن رو که نوشته خودشون هست در وبلاگ بگذارم و بنده هم الان طبق گفتشون، متن زیباشون رو برای شما عزیزان میگذارم:
ترانه ی زیبای هنر ایران بر تو مبارکت باشد این روز زیبا.
من یا بهتر است بگویم ما آن ترانه ی زیبای 15 ساله را هرگز از یاد نخواهیم برد. کسی که برای زندگی ای کمی بهتر سخت با تقدیر مبارزه می کرد و با نگاه زیبایش از پشت سکوت فریاد می زد : من ترانه 15 سال دارم.
فیروزه ی شهر زیبا را که یادت هست. که با آبرو زندگی می کرد و برای نجات برادرش از چوبه ی دار خود را کوچک می کرد؟ یادت هست در رستوران جای بچه اش با دوست برادرش صحبت می کرد و خنده های تلخ زندگیش را یادت هست؟ آن صبحی که بیدار شد و لاک زد و به خود رسید و روسری زیبایش را سر کرد و در تمام این مدت آوازی را زیر لب زمزمه می کرد یادت هست؟ آیا آن شهر واقعا زیبا بود؟ شاید آره و شاید هم نه، اما فیروزه ی شهر زیبا، واقعا زیبا بود.
یاد حوری چهارشنبه سوری بخیر. چه ساده بود. آن لحظه را که آمد به مژده حقیقت را بگوید ازیادم نمی رود انگار حرفش را در نگاه قایم کرده بود اما ... در شب.چقدر با حیا صورت تازه اصلاح کرده اش را از نامزدش قایم کرد و بعد چگونه و با چه ذوقی روی موتور عبدالرضا نشست و باز گفت و خندید و زندگی کرد با اینکه چهارشنبه سوری شوم مژده و شوهرش را به چشم دیده بود.
مینا که آخر به کنعان خانه اش بازگشت را یادت هست؟ که رویا پرداز بود و می خواست زندگی کند اما بدون مرتضی. که دست آخر هم نتوانست. یادت هست که چه حسی داشت وقتی کنار رودخانه پارچه ی پاره شده ی جیب مانتو اش را به درخت نیاز بست و چشمانش را بست و زیر لب چیزی گفت؟! وای که وقتی زیر باران می دوید چقدر بغضم گرفته بود. خوب شد که به کنعان برگشت.
مهتاب را چطور، یادت هست؟ که درعشق سیاوش دچار تردید شده بود؟ اما سیاوش با رژش روی آیینه اتاقش نوشت که در عشق من هرگز تردید مکن. چه زیبا دانیال را دوست داشت و سیاوش را که می دوید تا با او رو در رو نشود، که عشقق را از چشمانش نخواند. و دست آخر ایستاد کنار برکه و سیاوش چه عاشقانه به عکسش در آب نگاه کرد. گویی به راستی قرار بود غرق شود.
و الی را که کسی نتوانست از پشت سکوت و لبخند هایش رازش را بفهمد. و بفهمد که چرا خودش را غرق کرد. به راستی چه کسی چیزی درباره ی الی... می دانست.
و پرستوی زیبا که کارش پریدنه. غروبا وسط پرنده ها که دارند میرند بخوابند من دارم دنبال یه پرستو میگردم. پرستوی ریبایی که زنگی می :رد با چشمان بسته. و سرش را انقدر زیر اب نگه داشت که بودنش را به علی ثابت کند و آنگاه بود که زندگی کرد با چشمان بسته.
و ما منتظر می مانیم. منتظر می مانیم تا حضورت خاطر انگیز دیگری را از تو ببینیم. با پزیرایی ساده.
بیست و دوم دی ماه یک هزار و سیصد و نود – زادروز میلادت گرامی.
ترانه ی زیبای هنر ایران بر تو مبارکت باشد این روز زیبا.
من یا بهتر است بگویم ما آن ترانه ی زیبای 15 ساله را هرگز از یاد نخواهیم برد. کسی که برای زندگی ای کمی بهتر سخت با تقدیر مبارزه می کرد و با نگاه زیبایش از پشت سکوت فریاد می زد : من ترانه 15 سال دارم.
فیروزه ی شهر زیبا را که یادت هست. که با آبرو زندگی می کرد و برای نجات برادرش از چوبه ی دار خود را کوچک می کرد؟ یادت هست در رستوران جای بچه اش با دوست برادرش صحبت می کرد و خنده های تلخ زندگیش را یادت هست؟ آن صبحی که بیدار شد و لاک زد و به خود رسید و روسری زیبایش را سر کرد و در تمام این مدت آوازی را زیر لب زمزمه می کرد یادت هست؟ آیا آن شهر واقعا زیبا بود؟ شاید آره و شاید هم نه، اما فیروزه ی شهر زیبا، واقعا زیبا بود.
یاد حوری چهارشنبه سوری بخیر. چه ساده بود. آن لحظه را که آمد به مژده حقیقت را بگوید ازیادم نمی رود انگار حرفش را در نگاه قایم کرده بود اما ... در شب.چقدر با حیا صورت تازه اصلاح کرده اش را از نامزدش قایم کرد و بعد چگونه و با چه ذوقی روی موتور عبدالرضا نشست و باز گفت و خندید و زندگی کرد با اینکه چهارشنبه سوری شوم مژده و شوهرش را به چشم دیده بود.
مینا که آخر به کنعان خانه اش بازگشت را یادت هست؟ که رویا پرداز بود و می خواست زندگی کند اما بدون مرتضی. که دست آخر هم نتوانست. یادت هست که چه حسی داشت وقتی کنار رودخانه پارچه ی پاره شده ی جیب مانتو اش را به درخت نیاز بست و چشمانش را بست و زیر لب چیزی گفت؟! وای که وقتی زیر باران می دوید چقدر بغضم گرفته بود. خوب شد که به کنعان برگشت.
مهتاب را چطور، یادت هست؟ که درعشق سیاوش دچار تردید شده بود؟ اما سیاوش با رژش روی آیینه اتاقش نوشت که در عشق من هرگز تردید مکن. چه زیبا دانیال را دوست داشت و سیاوش را که می دوید تا با او رو در رو نشود، که عشقق را از چشمانش نخواند. و دست آخر ایستاد کنار برکه و سیاوش چه عاشقانه به عکسش در آب نگاه کرد. گویی به راستی قرار بود غرق شود.
و الی را که کسی نتوانست از پشت سکوت و لبخند هایش رازش را بفهمد. و بفهمد که چرا خودش را غرق کرد. به راستی چه کسی چیزی درباره ی الی... می دانست.
و پرستوی زیبا که کارش پریدنه. غروبا وسط پرنده ها که دارند میرند بخوابند من دارم دنبال یه پرستو میگردم. پرستوی ریبایی که زنگی می :رد با چشمان بسته. و سرش را انقدر زیر اب نگه داشت که بودنش را به علی ثابت کند و آنگاه بود که زندگی کرد با چشمان بسته.
و ما منتظر می مانیم. منتظر می مانیم تا حضورت خاطر انگیز دیگری را از تو ببینیم. با پزیرایی ساده.
بیست و دوم دی ماه یک هزار و سیصد و نود – زادروز میلادت گرامی.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۲۳ ساعت 23:41 توسط سیاوش
|
مطالب اين وبلاگ درباره ترانه عليدوستی که از نظر بنده بهترین بازیگر تاریخ سینما می باشد است. در اين وبلاگ شما کامل ترين بيوگرافی از ايشان ، اطلاعاتی درباره تمامی آثار وی ، افتخاراتی را که موفق شده اند کسب کنند ، عکس هایی از وی ، در مجموع جديد ترين خبرها و مطالبی که درباره ترانه عليدوستی وجود دارد را ميتوانيد مشاهده فرماييد. همچنین برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد ترانه علیدوستی به قسمت ((کامل ترین بیوگرافی ترانه)) بروید و با خواندن آن پست بیشتر با این بازیگر استثنایی سینما آشنا شوید و هنچنین تقاضام از ترانه علیدوستی این است که اگر روزی افتخار دادند و به بلاگ خبری خودشان سر زدند پروفایل بنده و ((دل نوشته ای برای ترانه)) رو که در قسمت موضوعات هم موجود است را بخوانند و نظرات باارزش خودشان را اعمال کنند.