با بغضی در گلویم و حالی نه چندان خوب شروع میکنم به نوشتن مختصر گزارشی از افتتاحیه فیلم زندگی با چشمان بسته.نمیدانم چرا مانند همیشه توان نوشتن را ندارم و خیلی خستم.اصلا شاید این پست نتواند همان پستی شود که من میخواهم.چرا من نمی توانم اکنون سیاوش همیشگی باشم.چرا این قدر حالم بد است.یعنی از همان دیشب که از مراسم بیرون آمدم و ساعت ۱ شب تونستم با هزار زحمت یه ماشین گیر بیارم و راهی کرج بشم حال بدی داشتم.دیدن و صحبت کردن با ترانه علیدوستی بزرگوار بعد از این همه سال که رویای من بود به واقعیت پیوست. فیلم به شدت عالی و تاثیرگزار بود.بازی ترانه و حامد و پولاد مثل همیشه عالی بود.نمیدانم این حال بد من دیگر دلیلش چیست؟شاید به خاطر یک اضطراب که آیا ترانه وقتی کارت بلاگ خبری خودش رو به دست گرفت و آن نگاه معصومانه اش را بهش انداخت به این بلاگ سر میزنه یا نه؟ یا اگه سر بزنه میاد و در قسمت موضوعات ((دل نوشته ای برای ترانه)) رو بخونه یا نه؟ میاد که پروفایل من رو بخونه یا نه؟ خلاصه اینکه ترانه بالاخره میاد که بعد از این همه سال در مورد حرفه بنده که مانند خودش بازیگری است با توجه به توانایی ها و استعداد و دانش من نسبت به این رشته به من کمک کنه یا نه؟ یعنی بالاخره من با کمک ترانه میتونم همان طوری که دوست دارم مثل خودش بسیار خوب و درست وارد سینمای حرفه ای بشم یا نه؟ همه این سوال ها داره دیوونم میکنه.حالا به همه این ها دیدن یک شاهکار از رسول صدر عاملی هم اضافه کنید که بعد از گذشت ساعاتی ازش هنوز بغض و گریه من تمام نشده.وای هیچی در موردش نمیگم شاید بعدا یک نقد و تحلیل مفصل راجع بهش بنویسم.

دوستان درسته گزارش کامل و دقیقی نتونستم براتون بزارم به خدا واقعا نمیتونم بیش تر از این بنویسم و دیگر فقط هر روز و هر لحطه به این امید به بلاگم سر میزنم که بعد از هشت سال نظری ، حرفی ، کمکی در مورد بازیگریم از سوی ترانه برایم بیاید. اما اگر سوالی در مورد این مراسم داشتید در قسمت کامنت ها منظور فرمایید که حتما بنده جواب میدهم.